گذشته ها يادت مياد ؟!

سلام ...

يه هفته ميگذره ! از سه ساله شدن اين وبلاگ

نمی دونم چرا صاحبش آپ ديت نکرد حتی به من هم نگفت

من خودم اومدم سر خود دارم براش آپ ديت می کنم درست ۹ فروردين ۸۳

و تو داوودم ۹ فروردين ۸۵ کجا بودی ؟؟؟ ۹ فروردين امسال سخت ترين روزی بود

که گذشت ... می دونم واسه تو هم سخت بوده ،اما نمی دونم سخت ترين بوده يا نه ؟؟؟؟؟؟؟

خيلی يه دفعه ای تصميم گرفتم ۳ ساله شدن وبلاگت رو 

جشن بگيرم با هم جشن می گيريم ! اما بدون حضور تـــــــو ! 

اميدوارم  هر چی زودتر بيای و خودت  اين خونه ی خاک گرفته رو

گرد گيری کنی ... اينجا بدون تو خيلی سوت و کوره اينو بهتر از هر کسی می دونی

چيزی ندارم بنويسم جز يکی از شعر های خودت

                                            ديوار

چهار ديواری که دو به دو رو به روی هم قرار گرفته اند،

اتاقکی را تشکيل داده اند

اتاقکی که مرا در خود حبس نموده

اتاقکی شبيه زندان

راه را گم کرده ام ، راه رهايی ، راه رسيدن به تو ...

ميان من و تو ديواريست که خود بنا کرده ای

و افکار و انديشه ات شکلش داده ،

با ظاهری که باطنش را پوشانيده

ديوار ، ديوار ، ديوار ، ... در چهار طرف ديوار ...

ديوار هايی که به آسمان سر کشيده اند .. سر به روی آسمان !

در امتداد ديوار ها آسمانی آبی که اميد رهايی را می دهد ،

ديدگانم را پر کرده اما کدام رهايی ؟

... و از طرفی زانوانی که به خاک افتاده و پيکری که سست و بی رمق ،

در آغوش خاک آرام گرفته ،

خبر از ... را می دهد ! چه بايد کرد ؟؟؟

                                                                        داوود ۲/۲/۱۳۸۴

 پ . ن : ببخشيد زحمت عکس ميفته به گردن خود داوود

شاد باشيد آرزومند آرزوهاتون رها تنهای تنها !

 

/ 38 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
:. ... رها تنهای تنها ... .:

ادامه ... دل من مي سوزد كه قناريها را پر بستند و كبوترها را آه كبوترها را و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد در ميان من و تو فاصله هاست گاه مي انديشم مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري تو توانايي بخشش داري دستهاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشد چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا سطر برجسته اي از زندگي من هستي دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر رونقي ديگر هست مي تواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را مي بخشي من به بي ساماني باد را مي مانم من به سرگرداني ابر را مي مانم ...

:. ... رها تنهای تنها ... .:

ادامه ... من به آراستگي خنديدم من ژوليده به آراستگي خنديدم سنگ طفلي ، اما خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت قصه ي بي سر و ساماني من باد با برگ درختان مي گفت باد با من مي گفت : ” چه تهيدستي مرد “ ابر باور مي كرد من در آيينه رخ خود ديدم و به تو حق دادم آه مي بينم ، مي بينم تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم چه اميد عبثي من چه دارم كه تو را در خور ؟ هيچ من چه دارم كه سزاوار تو ؟ هيچ تو همه هستي من ، هستي من تو همه زندگي من هستي تو چه داري ؟ همه چيز تو چه كم داري ؟ هيچ بي تو در مي ابم چون چناران كهن از درون تلخي واريزم را كاهش جان من اين شعر من است آرزو مي كردم كه تو خواننده ي شعرم باشي راستي شعر مرا مي خواني ؟ نه ، دريغا ، هرگز باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي كاشكي شعر مرا مي خواندي ...

:. ... رها تنهای تنها ... .:

ادامه ... بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه بي تو سرگردانتر ، از پژواكم در كوه گرد بادم در دشت برگ پاييزم ، در پنجه ي باد بي تو سرگردانتر از نسيم سحرم از نسيم سحر سرگردان بي سرو سامان بي تو - اشكم دردم آهم آشيان برده ز ياد مرغ درمانده به شب گمراهم بي تو خاكستر سردم ، خاموش نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق نه مرا بر لب ، بانگ شادي نه خروش بي تو ديو وحشت هر زمان مي دردم بي تو احساس من از زندگي بي بنياد و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم كاستن كاهيدن كاهش جانم كم كم ..

:. ... رها تنهای تنها ... .:

ادامه ... چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم ، مردم گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي ، روي تو را كاشكي مي ديدم شانه بالازدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه عجيب !‌عاقبت مرد ؟ افسوس كاكش مي ديدم من به خود مي گويم: ” چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “ ...

:. ... رها تنهای تنها ... .:

ادامه ... باد كولي ، اي باد تو چه بيرحمانه شاخ پر برگ درختان را عريان كردي و جهان را به سموم نفست ويران كردي باد كولي تو چرا زوزه كشان همچنان اسبي بگسسته عنان سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟ آن غباري كه برانگيزاندي سخت افزون مي كرد تيرگي را در دشت و شفق ، اين شفق شنگرفي بوي خون داشت ، افق خونين بود كولي باد پريشاندل آشفته صفت تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب تو به من مي گفتي : ” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “ من سفر مي كردم و در آن تنگ غروب ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح دل من پر خون بود در من اينك كوهي سر برافراشته از ايمان است من به هنگام شكوفايي گلها در دشت باز برمي گردم ...

:. ... رها تنهای تنها ... .:

ادامه ... من اگر سوي تو برمي گردم دست من خالي نيست كاروانهاي محبت با خويش ارمغان آوردم من به هنگام شكوفايي گلها در دشت باز برخواهم گشت تو به من مي خندي من صدا مي زنم : ” آي با باز كن پنجره را “ پنجره را مي بندي با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها با تو اكنون چه فراموشيهاست چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد من اگر ما نشويم ، تنهايم تو اگر ما نشوي خويشتني از كجا كه من و تو شور يكپارچگي را در شرق باز برپا نكنيم از كجا كه من و تو مشت رسوايان را وا نكنيم من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه برمي خيزند من اگر بنشينم تو اگر بنشيني چه كسي برخيزد ؟ چه كسي با دشمن بستيزد ؟ چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد ...

:. ... رها تنهای تنها ... .:

ادامه ... دشتها نام تو را مي گويند كوهها شعر مرا مي خوانند كوه بايد شد و ماند رود بايد شد و رفت دشت بايد شد و خواند در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟ در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟ در من اين شعله ي عصيان نياز در تو دمسردي پاييز كه چه ؟ حرف را بايد زد درد را بايد گفت سخن از مهر من و جور تو نيست سخن از تو متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرورآور مهر آشنايي با شور ؟ و جدايي با درد ؟ و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟ سينه ام آينه اي ست با غباري از غم تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار آشيان تهي دست مرا مرغ دستان تو پر مي سازند آه مگذار ، كه دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد آه مگذار كه مرغان سپيد دستت دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد من چه مي گويم ، آه با تو اكنون چه فراموشيها با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست تو مپندار كه خاموشي من هست برهان فرانموشي من من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه برمي خيزند ... تمام

:. ... رها تنهای تنها ... .:

اينم شعر کامل آبی خاکستری سياه بابا ای ول رها چه قد واست کامنت گذاشته اونم چه شعر خوشکلی بهش بگو بياد واسه منم اين همه کامنت بذاره

مهرداد ...

فصل پرواز پرستوهاي نور مي بره مارو به اون روزهاي دور ميباريد از آسمون پولك و ياس فكر ميكرديم همه دنيا مال ماست خوش نشستي به دل منتظرم گفتي پا به پام مياي هرجا برم ولي تو نشستي توي نيمه راه نگو به عقوبت كدوم گناه دل به دريا زدي اما بي هوا زير و رو شد همه چي با يه خطا سرنوشت و ديگه سرزنش نكن حالا كه شدي گرفتار بلا گله كم كن پرشكسته كه نمرده شوق پرواز آسمون نرفته از ياد با دوبال من كن آغاز قانون زندگي اينه با كسي شوخي نداره كمر همت و بستي حالا يا علي دوباره ابر غفلت پر رگبار غمه هنوزم قصه سيب و آدمه واسه جبران شكستن يه دل قد كهكشون پشيموني كمه راه نداره به دل من هركسي نشو تسليم غم دلواپسي توي جاده هاي عبرت پابذار بيا با من تا به دريا برسي.........

ali ramtin

سلاااااااااااااااااااااااااام سلام داوود جان صداشو در نيار تو منو نميشناسی اما من کمی ميشناسمت امروز ۱۶ ارديبهشته تولدت مبارک علی بهت تبريک ميگه با عزيزت ايشالا صد ساله شی امروز منم هستم برا منم کيک بزاری ها؟