تولدی ديگر

 برگه های تقويم به سرعت باد ورق می خورند و در سال ۱۳۶۱ هجری .

شمسی ثابت می مانند قرار است سالی ديگر نيزآغاز شود ، اما شايد متفاوت .

 همرا با بهارش هم گام می شويم ...

به ميا نه های ماه  دومش رسيده ايم . پانزدهمين شبی که  ماه  نورش را با

قدرت تمام ، ارزانی زمين می کند .همراه با درخشندگی بيشتر ازشبهای

گذشته.

دايره ای تابان در آسمانی تاريک جلوه نمايی می کند ، که نورش را به

 سوی زمين تابانيده ، زير چتر اين آسمان کبود ، مردی زانو زده برزمين

، با چشمانی منتظر و دستانی که رو به سوی اين گنبد دواردراز است .

مرد نگاهی به آسمان دارد . ستاره ای را کنار ديگر ستارگان می بيند ، که

جلوه گری می کند . با لبخندی که در چهره اش نمايان است بر می خيزد 

و به راه می افتد .

آهنگ موزون گريه نوزاد ی به گوش می رسد ، مرد  در کنار همسرش

ايستاده ، لبخند زنان هر دو به نوزاد می نگرند زن خدايش را شکر می گويد

و به چشمان مرد نظاره می کند ونو زاد در آغوش نهاده را در مقابل

ديدگان مرد می گيرد و می گويد :

داوودت را در آغوش بگش

از آن روز ۲۳ سال می گذرد . سالهايی سياه که از ماه هايی روشن ،

 که از روزهايی بی رنگ ، که از لحظه هايی جاودانه تشکيل شده و من

در آغاز بيست و سومين سال تولدم هستم ،

اما نمی دانم آيا تولدی نيز در من وجود دارد؟؟؟

 

 

 

 

/ 62 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

من همان انگشت بودم تو همان دست که بين من و بازوي زندگي بود و مرا به باقي بودنم مي بست وقتي رفتي از خودم پرسيدم زور بازو بود که دست را شکست ؟ يا حسادت يک انگشت کوچک که من چه بند بند بودم و تو چقدر يکدست مي خواهم شعري را بخاطر آورم ، كه نه ... شعری ... سطري ... تصويري را ، كه نه ... نقطه اي ... رنگي ... آوازي را ... كه نه ... نتي ... هجائي ... هر آن چه مرا به يادم آورد . نه اين كه هستم ... آنكه بودم ! من در جائي كه انتظارش را نداري در انديشه و با خيال دوباره يافتنت منتظر ايستاده ام . آنكه بودي نه اين كه هستي ... در اين ميان چيزي سخت فراموش شد : « بايد كه عاشق باشيم ، وگرنه به هر چشم كه در ما بنگرند ، پريشان حالي بيش نيستيم. » ساده بگويم ؟ گم شده اي ... گم شده ام ...

...

ساده تر از ساده بگويم لحظه به لحظه هايم را در کنارت به لحظه های بعد مبدل کرده ام زخم هايم را با التيام بخشيدن زخمهايت التيام بخشيدم .......گاهی ... نه شايد هميشه ... دستهای خشنم را بر دل زخميت کشيدم و مرحمی شدم بر زخمهايت نه ؟؟؟ شايد خود اينگونه مي انگارم و يا شايد احساس چنين دست زخمتی ديگر برايت احساسی تکراری باشد ... اما باز هم خواهم ماند حتی اگر اين احساس لطيف و دست زمخت تکراری بماند يا حتی مرحمی بر زخمهايت نباشد ............................... تلاش خواهم کرد ................تنها نخواهی ماند ... هرچند من خود واژه ی تنهايی ام ...

خلوت ِ دل

هيچ چی عادی نيست !... امشب هر جا ميرم خيلی وقته هيچ کس حرفی برای گفتن نداره ... چرا؟ ... نمی تونم حرفی بزنم فقط خواهش می کنم بنويس برای کسی که منتظره ... شايد کسی از جنس باران !

Adonis

salam man avalin bari bood ke be weblogeton sar mizanam karatonam khondam khyli ziba minevisid movafagh bashid

...

... رو بغض ابرا نامه نوشتم قلبمو مهر نامه گذاشتم با تو مي گيره ترانه هام جون وقتی نباشی می ميره مجنون ............. دلتنگم ...... دلتنگ بودن روزهای بدون ريا دلتنگ خاکی بودن ها دلتنگ تنها به خاطر خود خواستن ها ... دلتنگ ِ..... دلتنگ ِ ........ دلتنگ ِ .................. دلتنگ ِ ................................. ...

...

... باورم کن دیگه این بار نفسای آخرم من ... تو سفير مهربونی از ديار گل و بوسه ... من آفت زده اينجا بی تو می ميره می پوسه ...

davood

سلام . منتظر آپ جديدم باشيد ...

ماه زرد

متولد يک شب مهتابی ماه دوم بهار ، نمی خواد آپ کنه ؟ خيلی ها و به ويژه يه نفر که خودت خوب می دونی کيه منتظرن ها .... يه کم زود تر .

davood-a

افتادنی در کار است . جويايش باشيم که می آيد ...