افتاده ای تنها

مــادر

ای دريايی که همه سيل ها

را می پذيری و لی طغيان نمی کنی

دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت

اين روز را به همه ی مـادران و زنان ايرونی تبريک ميگم

bakhtyari

 

افتاده ای تنها

لحظه ها می گذرد

لحظه های زندگی

لحظه ای تند و

لحظه ای هم کند

تندی اش را خاطرم نيست

اما ٫

کندی اش خوب در خاطرم مانده

...

توانی نيست برای ثبتش

دستی يارای نوشتن ٫

چشمی يارای ديدن ،

وتنی يارای بودن ،

اما ٫

بايد گفت

...

گفت تا دانست

دانستن سخت است

اما ٫

چه سود که بايد بدانيم

...

چشامو وا می کنم صدايی مهربان منو فرا خونده ،برای بيدار شدن. اون صدای مادرم هست

لبخند زنان بلند می شم قدمهام کشان کشان به سوی آب ٫ مايه ی روشنايی سوق ميدم

.

باخوردن آب بر روی پوستم احساس شادابی می کنم

- گويی زنده شدن دوباره رو تجربه

می کنم

. وای چقده خوبه ٫ سرمو به کلی می برم زير آب ٫ ديگه راحت شدم ! اما نه ٫

وای خدای من بايد برم دانشگاه

...

(

ديگه آبی به صورتم نمونده ٫ اون لحظه شاد رو فراموش

کرده و آماده می شوم برای رفتن

... )

توی ماشينی که دربست گرفتم برای رفتن به دانشگاه ٫ راننده پای صحبت رو باز می کنه

و طبق معمول از دانشگاه و درس

...

او که جوانی تقريبا جوانی هم سن و سال خودم

(حدودا ۲۳ ساله ) می پرسد :

دانشجو هستيد ؟

د

: بله

ر

: ترمی چقده بابت اين درس خوندن به دانشگاه می پردازيد ؟

د

: حدودا ۴۰۰ هزار تومن . چطور؟

ر

: آخه منم درس می خوندم و يه ترم که نيم ميليون خرج کردم اومدم بيرون

د

: خوش به حالتون که زود به خودتون اومدين . کاش ...

اگه مطمئن باشی به اينکه بعد درس به يه کاری مشغول بشی خوبه ولی

...

بگذريم ٫ باز هم بحث های تکراری که پايانی نداره

(

ديگه رسيديم به مقصد - از راننده

خداحافظی می کنم و به طرف درب دانشگاه راه می افتم

... )

(

داخل دانشکده - اتاق مدير گروه ) د : می بخشيد نمره درس مارو زدن ؟

م

: نه هنوز ٫ منتظر بمون قراره استادتون بياد

(

داخل راهرو قدم زنان به انتظار استاد ... ) زمان می گذره تا این که استاد وارد می شه -

برگه هايی هم دستش هست ٫ زير زبون به خودم می گم احتمالا نمرات ماست

.

نمی دونم چرا نمی تونم برم جلو و بپرسم ؟ شايد ترس از

...

ولی صد دل رو يه دل می کنم و ميرم جلو

...

د

: سلام استاد ٫ نمرات ما رو آورديد ؟

ا

: بله

د

:‌ ميشه بگين نمرمونو ؟

ا

: برو افتادی .

وااااای نه

... ديگه اين لحظه رو نمی تونم توصيف کنم ولی کلمه افتادن رو اونجا خوب درک

کردم

. هر کار کردم يه چی بگم نشد فقط به گفتن يه کلام مرسی بسنده کردم ولی

سرنوشتم با اين قضيه عوض ميشه

. نمی تونم تحمل کنم ٫ احتياج به يه هوای تازه دارم

و از اتاق می زنم بيرون

...

پاهايی نا توان برای رفتن

بغضی بر گلو

اشکی بر چشم

زانو زده بر زمين

ديگر تمام شده ام

...

 

داود

. ع ۲۹/۴

/ 88 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

گاهی چه قدر بی خيالی و بی محبتی کسی که دوستش ميداريم بر وجودمان تاثير منفی می گذارد و من کنون پرم از بزرگترين انرژی های منفی .........

...

............... دارم خفه می شم ............... تنها يک قدم تا خفه شدن و خفتن کامل فاصله دارم و اون هم رضايت دل توست ............. کاش .......................

سراب عشق

به حرمت ِ عشق خود را شکستم اما به خاک ِ غربت نشستم به انتظار ِ رسيدن ِ تو خود را به خاک ِ هر جاده بستم اسير ِ عشقم با اين تن ِ سرد سر در گريبون در تيره ي درد در فصل ِ گلريز تنها گل ِ عشق پژمرده و خشک، دلخسته و زرد

...

سلام عزيزم ... امشب که تو نيستی ، امشب که من نيستم ! احساس می کنم که ميفهمی ، خوب می فهمی که دارم میمرم دستم به هيچ جايی بند نيست و تو ، تو تنها تو اون حال ... کاش بودم ... می دونم هستم پيشتم لحظه به لحظه ... اشکام هم ديگه یاریم نمی کنه هيچ کاری از دستم بر نمياد اصلا چه کاری از جز اشک ريختن از دستم بر مياد ؟؟؟ چيکار کنمممممممممممممممممممممم ؟؟؟؟ مردم مردمممممممممممممممممممممممم ....

...

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت ، قصه ی نبودن با تو ... وقتی نيستی هرچی غصست تو صدامه وقتی نيستی هرچی اشکه تو چشامه ...

سراب عشق

در سریان عشق حیات و شعور شرط نیست و چون در حقیقت، عشق همان وابستگی مراتب وجود به یكدیگر است بنابراین، علم و شعور از مفهوم عشق خارجند. اگرچه از دیدگاه عده‌ای هرگز عشق از شعور جدا نبوده باشد در صورتی كه عشق را ذاتی بدانیم، دیگر مطرح كردن شرط شعور و حیات لازم نخواهد بود و عملاً هم عشق با عقل و انتخاب و اختیار چندان سازگار نیست. و دیگر اینكه از دیدگاه عرفا، حیات و شعور هم، در سراسر عالم هستی جریان دارد و این شعور و حیات یك امر نسبی است كه تابع میزان كمال موجودات است. به این معنا كه هرچه موجود كامل‌تر باشد، آگاهی بیشتر است به موضوع عمومیت حیات و شعور. در قرآن كریم و احادیث و اخبار هم اشاره شده و ملاصدرا و عرفا هم بر این مطلب تأكید دارند

...

لحظه به لحظه ، ثانيه به ثانيه ، با حضور تو ، دلتنگی تو می گذره ، نمی دونم تو حتی يادت هست که ... نمی دونم من معنی عشق رو نمی فهمم يا تو کم می دونی يا عشقی در کار نیست ! شايد هم من زياده طلبم !!!! .....

...

وقتی نگات يادم مياد ، قشنگی هات يادم مياد ...!!!!!!! من اما در بيداری هم هر روز می بينم خوابتو ...

سراب عشق

اي پرنده ي مهاجر اي پر از شهوت رفتن فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو با من تو رفيق شاپرك ها من تو فكر گله مونم تو پي عطر گل سرخ من به فكر بوي نونم دنياي تو بي نهايت همه جاش مهموني نور دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور من دارم تو نقب شب جون مي كنم تو داري از پريا قصه مي گي من توي پيله ي وحشت مي پوسم واسه م از پرنده ها قصه مي گي كوچه پسكوچه ي خاكي در و ديوار شكسته آدماي روستايي با پاهاي پينه بسته پيش تو ، يه عكس تازه ست واسه آلبوم قديمي يا شنيدن يه قصه ست توي يه ده صميمي واسه من اما عذابه مثل حس كردن وحشت مثل درگيري خورشيد با طلسم ديو ظلمت من دارم تو نقب شب جون مي كنم تو داري از پريا قصه مي گي

مهدیس

سلام.....نمی خوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم ......چون دنيايه روز تموم ميشه......نمی خوام بگم که مثل گلی......چون گل هميه روز پژمرده ميشه.....نمی خوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پرستاره اس .......چون شب هم بالاخره تموم ميشه......نم خوام بگم که مثل آب زلالی ..... چون آب که هميشه پاک ميمونه.......نمی خوام بگم که دوست دارم ......چون من که اصلا دوستت ندارم...... بلکه من عاشقتم.