گريز

 

 گريز

لحظه تحويل سال ٬ ورود به سال جديد ٬ برخورد عزا و شادی !!! ٬ سالی با نام سگ ٬

چگونه سالی خواهد بود ؟ ۱۳۶۱ نيز چنين بود ٬ سالی هم نام سال من ٬ سالی برای من

و من نيز از برای او .

۹ فروردين ۸۵ - تصويری تاراز لامپهايی که پشت سر هم می گذرند ٬ ديده می شود و

دکتر و پرستارانی که در شتاب هستند ٬ چشمهايم را می بندم ...

«  يا الله و بحق يا مالک  »

( عده ای گرد هم جمع شده اند و به راز و نياز مشغولند ٬ دخترکی سويم می آيد و

کاسه آبی به دستم می دهد ٬ آب را می نوشم   )

«  يا الله بحق يا سلام  »

... چشمهايم را بازمی کنم ٬ آن دختر لبخند زنان همراه جمع به من می نگرد .

و اما امروز ۱۵ ارديبهشت ٬ گويای تولدم است در حالی که تولد دوباره ام همان ۳۷ روز

پيش بود .  هيچ حسی ندارم فقط می دانم که دوباره برگشته ام و حال يک ربع قرن از

تولدم گذشته و هنوز هستم .

هر تولد عددی را افزايش می دهد و از گذشتن روزها و سالهای زندگی می گويد .

و من بی تاب آن لحظه ی ازلی و جاودان سالهای عمرم هستم ...

                                                                               داود 

 

 

                                                                             

/ 50 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

تمنای محالللللللللللللللللللللللللللل

من اما من چيست ؟

ديگه خونه ی خودمو هم پيدا نميکنم ...

...

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد ...

...

... من چه مي دانستم دل هر كس دل نيست قلبها ز آهن و سنگ قلبها بي خبر از عاطفه اند ...

...

... و چه پيوند صميميتها كه به آساني يك رشته گسست چه اميدي ، چه اميد ؟ چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد دل من مي سوزد كه قناريها را پر بستند و كبوترها را آه كبوترها را و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد در ميان من و تو فاصله هاست ... !

مريم

وبلاگزيبايی داری ممنون از اين که به وبلاگ من سر زديد باز هم تشريف بياريد

معطلش نکن!!!

سلام بنام خدا و پاسدار خون شهیدان بماند آقا من آپ که نباید بگم به روز شدم همکنون نیازمند یاری چشمتان هستیم و صد البته از یاری دستانتان هم استقبال میکنیم! تو ز ديار من آمدي ، سکوت جانم بهم زدي شيشه ي غم به تلنگري زدي شکست چو نغمه اي بيش و کم زدي به دله ريشم تو چنگ زدي روشني چشمون تو به دل نشست هواي من شد هواي تو صداي من شد صداي تو زود بیاین ها http://az0511.blogfa.com/

دايي جان

سلام... ممنون از حضور سبزتون...سبز و رويايی باشی...

دايي جان

آورده‌ام شفیع دل زار خویش را پندی بده دو نرگس خون‌خوار خویش را ایدوستی که هست خراش دلم از تو مرهم نمی‌دهی دل افکار خویش را آزاد بنده‌یی که به پایت فتاد و مرد وآزاد کرد جان گرفتار خویش را بنمای قد خویش که از بهردیدنت تربر کنیم بخت نگونساز خویش را سرها بسی زدی سر من هم زن از طفیل از سر رواج ده روش کار خویش را دشنام از زبان توام می‌کند هوس تعظیم کن به این قدری یار خویش را