نویسنده : داوود ab ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٧

 سلام . اميدوارم حالتون خوب باشه .

 با لا خره خورشيدی که انتظارشو می کشيديم طلوع کرد ه همراه با روشنائی و اميد .

روزی از روزهای آخر هفته است ، اما ميون روز که تا آخرش خيلی مونده افکاری پريشان و آشفته ذهنم رو مشغول کرده ، لحظات و ثانيه ها به کندی تمام می گذره خالی از هر گونه حرکت و شادابی ، گوئی تمام وجودمو غمی بی پايان فرا گرفته 

گوشه اتاق نشستم و کتابهای شعر  کنارمه ، وای که اگه شعر نبود چی می شد . واقعاّ   شعر زند گيه  .

بارها که سا عت را نگاه می کنم ، باز هم به همان کندی می گذره . 

روز از نيمه گذشته و به پايانش نزديکه قراره که خورشيد غروب کنه ، کاش امروز غروب نمي کرد .

 دوباره طلوع می کنه ؟؟؟

اين مسئله ذهنمو مشغول کرده ولی من غروب رو برای طلوعش دوست دارم . برای ادامه حيات ... 

سا عت 6:30 بعدظهر ه و من هنوز توی اتاق نشستم . چشمهامو  می بندمو به يه دنياي ديگه میرم  ، مکانی مقدس که انسانها برای تنهايی خودشون انتخاب کردند  . چه صحنه ی زيبايي ، دلها پاکه  اينجا ،خالی از هر گونه پليدی و زشتي . آرامشو  می شه حس کرد و در اين آرامش فرو می رم با اعتماد به آينده و اميد به طلوع خورشيد .