نویسنده : داوود ab ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٩

بهارِ ِ  خاموش

 

بر آن فانوس که ش دستی نيفروخت

بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند

بر آن آئينه زنگار بسته

بر آن گهواره که ش دستی نجنباند

 

بر آن حلقه که کس بر در نکوبيد

بر آن در که ش کسی نگشود ديگر

بر آن پله که بر جامانده خاموش

کس اش ننهاده ديری پای بر سر _

 

بهار منتظر بی مصرف افتاد!

به هر بامی درنگی کرد و بگذشت

به هر کوئی صدائی کرد و اِستاد

ولی نامدجواب از قريه، نز دشت.

 

نه دود از کومه ای بر خاست در ده

نه چوپانی به صحرا دم به نی داد

نه گل روئيد نه زنبور پر زد

 نه مرغ کدخدا بر داشت فرياد

 

#

 

به صد اميد آمد، رفت نوميد

بهار _ آری بر او نگشود کس در.

درين ويران به رويش کس نخنديد

کس اش تاجی ز گل ننهاد بر سر.

 

کسی از کومه سر بيرون نياورد

نه مرغ از لانه ، نه دود از اجاقی

هوا با ضربه های دف نجنبيد

گلی خود روی برنامد ز باغی.

 

 نه آدم ها،نه گاوآهن،نه اسبان

نه زن ، نه بچه...ده خاموش ، ده خاموش ،

نه کبک انجير می خواند به دره

نه بر پسته شکوفه می زند جوش.

 

به هيچ ارابه ای اسبی نبستند

سرود پتک آهنگر نيامد

کسی خيشی نبرداز ده به مزرع

سگ گله به عوعو در نيامد.

 

کسی پيدا نشدغم ناک و خوش حال

که پابر جاده ی خلوت گذارد

کسی پيدا نشد در مقدم سال

که شادان ياغمين آهی بر آرد.

 

غروب روز اول ليک ، تنها

در اين خلوتگه غوکان مفلوک

به ياد آن حکايت ها که رفته ست

ز عمق برکه يک دم ناله زد غوک...

 

بهار آمد نبود اما حياتی

در اين ويران سرای محنت آور

بهار آمد، دريغااز نشاطی

که شمع افروزد و بگشايدش در!

 

احمدشاملو – بهار خاموش . 1328