نویسنده : داوود ab ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠

 

به نام اویی که ...

 

 

 

از تولد میان لحظه های مرگوارم مانده ام که می گذرد به گذار سیاهین سفر جاده تنهایی و حرکتی کند رو به امید بی امیدی و چشمی  رو به رو بر این جاده که تا به انتها هیچ جز تنهایی نبینم .

و آن شعر تلخ که یاد آورد  حقیقت تلخ تنهایی  است را به یاد داری؟

......

 

چه کس باور کرد ؟؟؟

 

چه کس خواهد دید مردنم را بی تو ؟

گاه می اندیشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت

آن زمانی که خبر مرگ مرا می شنوی ،

روی خندان تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

وتکان دادن دست ، که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر ...

چه کس باور کرد جنگل جان مرا ،

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟؟؟

می توانی تو به من زنده گانی بخشی

یا بگیری ز من آنچه را می بخشی ...

.........

آری هیچ کس . چرا که تنهایی مرا دردیست بر چشمانم و هیچکس از آن ندانست حتی تو که ندیدی آنچه که بباید می دیدی ای حامی من !آخرش را هم خوب به چشم دیدم . 

(اگر مطلبت ازآن کس دیگری بود و من خیالی بیش کردم میبخشی!! - این دل سیاه مرد. )  

دنیا گهواره بی ثبات بر حقیقت بودن است

و دگر حرفی برای ادامه ندارم .

 

داود / 20 مهر بی مهری




کلمات کلیدی :تنهایی و کلمات کلیدی :حقیقت و کلمات کلیدی :مرگ و کلمات کلیدی :زندگی