نویسنده : داوود ab ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧

به نام او که دانست اما ...


ايام می گذرد و ما هربار سلامی می دهيم اما هر بار سلامی متفاوت ، مدتی گذشته و لحن
و صدا وحتی چهره کسی که آنسلام را می دهد فرق کرده . ايام می گذرد و ما لحظه لحظه
آن ايام را به تجربه ای خوب و بد يا تلخ و شيرين می گذرانيم ازپس همين لحظه هاست که
آدمی چهره ای از خود نشان می دهد . لحظه های سخت را چگونه می توان گذراند ؟ آيا
سختی لحظه به سنگی دل ما اثر کرده ؟ می توان آن سنگ را شکست ؟ شايد در آن لحظه همه چيز را تمام شده فرض کنيم و در صدد نابودی خويش بر آييم همان گناهی که نا بخشودنی است - اين لحظه ای است که افکار ما در هم پيچ خورده و راهی جز آن نمی بيند . چندين
لحظه را بدين گونه گذرانده ايم ؟؟ اگر تعدادی برای مرگ لحظه خود پيدا کرديد بدانيد
که اثری نيز بر لحظات بعد گذاشته ، بياييم آن تعداد و اثر را از بين بريم ميدانيم
که می شود اگر که بخواهيم .  از مرگ لحظه در متن حرکت ...  گفته ام من سالی را به
سکوت گذراندم . سال ۸۵ ، سالی از برای من و من نيزازبرای او. می دانستم که سالی
متفاوت خواهد بود از همان گريزی در ۹ فروردين آن داشتم ۶۱ - ۷۳ - ۸۴ سال سگ و
برخورد عزا و شادی ! گفته بودم از اين سال شکست و اما دوباره مروری بر آن می کنم تا
کمی از آن فرياد گويم : فريادی در آن سکوت خردادينم و از ياد باد پدرم آن همنشين
ملکوت آسمانی که او هم مرا تنها گذاشت گويم. من يکسره تبار دردم و از آن سياهی شب
عرش زمين از خانه دل شکسته ام گويم و از آن ظهر آفتابی اما سرد زمستانش که همچون
مرده ای متحرک بودم و کسی مرا درک نکرد گويم و از امتداد آن شب آهی در دلم کشيدم و
گفتم جرم اينست؟ جرمی که ...                  

براستی کاش در يکی از آن شبها می گذشتم از طراز اين خاک سرد و پست اما گذشت تمامی آن لحظات مرگم بواسطه اعتقادی که در هر لحظه سخت بيشتر با ياد آوری به اينکه سختی لحظه من در مقابل سختی هايی که آقايم وجانم حسين ( ع ) و يارانش کشيدند هيچ نبود و از طرفی آن بانو بود که درظهر عاشورا  چيزی جز زيبايی نديد . البته اين را می دانم که خدا بر اساس ظرفيت انسانها سختيها را پيش رويشان می گذارد و اما نوايی که در آن خلوت بارانی شبانه ام مرا تسکين می داد چيزی جز زيارت عاشورا و علقمه نبود اين ياد آوری و ديدن تضادها و وجود آن ديگر والا باعث شروع حرکتی به سوی آن نور شد .                       من آن نی ام که از نيستان خلقت جا مانده و بدنبال آن راهی است که آن فاصله را کم کند .   
 من آن نی ام که در نيستان زندگی ام آتش افروخته است . دعوی بی معنی من برای من
معنا دارد من آن آتش را خواهانم . من آن مرگ را تا بدين لحظه دو بار به عينه ديده
ام هر کدام را در شروع دو سال اخير ديده ام و می دانم که بار سوم ...

 سلامی به آن فردا دارم .         

 سلام فردا با نام شعر زنده گی است در فروردين ماه ۱۳۸۲ شروع حرکتی را داشته که در مرحله دوم آن با نام نوای خلوت بارانی بوده تا به حال که مرحله سوم آن با اسمی جديد خواهان حرکتی نو است ، حرکتی رو به رهايی ...            
تابه حال ۴سال می گذرد که لحظه هایی در سکون و حرکت گذشت و اما در اين بين مناسبتهايی گذشت که هم آنها را ياد می کنم و هم کمی از آن فرياد يک ساله ام را . قبل از آن کمی از خودم می گويم : من در ميانه ارديبهشت ماه ۶۱ بدنيا آمدم ، دوران طفوليت ، کودکی ، نوجوانی و جوانی را سپری کردم اما آن کودک درون خود را زنده نگه داشتم و بر اين باورم که دوران بعد کودکی را سياهی بيش نيست ، دوران کثيف بزرگی را نمی توانم تحمل کنم دنيايی که رابطه ها بر آن حکم می کند و در اين رابطه ها يکی بر ديگری چيره می شود ، هر کس را امتيازی است و اين دنيا آنها را بردرجات مختلف قرار داده حال آن کسی که آن پايين قرار گرفته چه ؟ دنيايی که در آن  شرايط همه چيز را تغيير دهد دنيا نيست ، کز اين دنتيا بايد رخت سفر بست و رفت ياکه به تنهايی خود پناه بريم . اعتقاد به حريم حرمت خويش دارم و اگر کسی را بر اين حريم وارد شود می خواهم او هم رعايت کند . در اين زندگی مدرنيته ديگر کمتر می شود آنرا جست . فرهنگها هم پيشرفت کرده اند اما رو به سوی چه ؟ دينداريم اما اعتقاد به دين داريم ؟ هوای شهرمان پر شده از دود  غليظی که آن سويش پيدا نيست ، کجاست آن هوای پاک روستا و آن مردمان ساده دل ؟  ديگر خسته شده ام از اين دنيا و می خواهم حرکتی شروع کنم

   ... تارهايی                                                              

و اما کمی هم از تو بگويم که مرا به جبر زمانه خطاب کردی قبلآ گونه ای ديگرخطاب می کردی به يادت هست آيا ؟ خواستی ذره ای از آنچه کشيدی را من بکشم ؟ آری توانستی اما همين را هم ندانی بسان قبل که ندانستی . و ... که خود می دانی - بدان که هر کس خدايی دارد و هر کس ز راهی به آن خدا می رسد .  مرا گر خدايی نيست اما ... برای آن ديوانگی های ديوانه دلت هست . مرا ديگر ارديبهشتی نيست جهنم را بدان آن بهشت ديدم  و اما در ادامه زمن گفتی که بخشايشی نيست و از زمان گفتی مرا آن زجر بی پايان دچار است و اما تا به کی ؟  من اگر قاتلم ، ظالمم مرا حبسی است يا اعدامی ؟                                         من آن لب نی نواز خواهم  ،  که در آن نی دمی بهر خدا زد  
مرا بايد دراينجا جمله کوتاه کرد  ،  تا به کی حرف گزاف زد ؟!!

تنها خود و خدای خويش دانيم ، که لحظات چگونه گذشت ... حال آنکه ديگران هرچه گويند

------------------------------------------------------------------------------------------

برگشتی به شروع سال ۸۵ ...

گذشته ها يادت مياد ؟!

سلام ...

يه هفته ميگذره ! از سه ساله شدن اين وبلاگ

نمی دونم چرا صاحبش آپ ديت نکرد حتی به من هم نگفت . من خودم اومدم سر خود دارم براش آپ ديت می کنم درست ۹ فروردين۸۳و تو داوودم ۹ فروردين ۸۵ کجا بودی ؟؟؟ ۹ فروردين امسال سخت ترين روزی بودکه گذشت ... می دونم واسه تو هم سخت بوده ،اما نمی دونم سخت ترين بوده يا نه ؟؟؟؟؟؟؟خيلی يه دفعه ای تصميم گرفتم ۳ ساله شدن وبلاگت رو جشن بگيرم با هم جشن می گيريم ! اما بدون حضور تـــــــو ! اميدوارم  هر چی زودتر بيای و خودت  اين خونه ی خاک گرفته رو گرد گيری کنی ... اينجا بدون تو خيلی سوت و کوره اينو بهتر از هر کسی می دونی !!!

                                      ---------------------------

فريادی در سکوت

من بارها فرياد سر داده ام که راه را گم کرده ام

من فرياد سر داده ام اما نمی دانم فرياد ديگر چيست ؟

من لحظه ها را با بدترين شکل ممکن سپری کردم اما ،

ظاهری شاد به آن داده ام .

من شاد هستم ؟!

اطرافيان نيز شايد مرا دلقکی بر شمرند اما ،

دلقک کدامين زندگی  ؟

من غم دارم ،

 ديگر تنها هستم و کسی اطراف خود نمی بينم ،

آن کس واقعی را می گويم ،

 ديگر از اين جزئيات زندگی خسته شده ام .

باری رفته ام اما نمی دانم چرا هستم ؟

آری من هرگز آدم نميشوم .

مرا به چرا نگه داشته ای ، ای دور يا نزديک ؟

ديگر فاصله ات را هم نمی بينم

ديگر چشمی برای ديدنت ندارم

ديگر پايی برای رفتن ندارم

ديگر توانی برای ادامه ندارم

دگر و دگر ، ودگر هيچ …

من برای اعتراض نيامده ام

می دانم همان تنهای تنهايم،

در گوشه ای از اين جهان تاريک و سرد ،

 بی هيچ حرکتی مانده ام ،

می مانم و می پوسم …

 نوای داود – 30 خرداد 85

تبار درد

«  خنجر برام بياريد 

 

من از تبار دردم …  »

« سرنوشتی تاريک برای من رقم خورده ، از شب به شب رسيدم ، از کوچه های بمبست ،

   آی آدمهای سرخوش جايی برای من هست ؟   من ؟   من سردی يه آهم …    »

سرنوشتی تاريک در شبی تار ، از سياه بودن بختم می گويد بازهم ابهام در بودنم .

و اما باز هم می گويم : مرا به چرا نگه داشته ای ، ای دور يا نزديک ؟! آيا به تکرار سياهی ؟

می خواهی بگويی که کي ام ؟  می دانم ، آن بدی که به بد بودنش واقف است ، آن بدی که خواسته اش خوبی بود اما به بدی گشت . ميان بد و بدتر تفاوتی نيست زيرا که هر دو بد را دارند و اما تويی که بر همه چيز واقفی بر من آر هر آنچه که سزاوار من است .

ای حسين (ع) تو را گواه می دارم به حرمت اين شب : تولد حضرت عيسی و موسی (ع) و

 شب عرش زمين ازخانه دلهای شکسته ( دل من نيز … )

نوای داود / سياهی جمعه شب / 25 آبان 85

مرده ای متحرک 

چشمم به بدی  قبل که می افتد خنده ام می گيرد ، بد ؟ کدوم بدی ، من يه عوضِيه اضافه ام . واسه چی اومدم بين اين آدما ؟ به کی بگم خسته شدم . خسته از همه ، خسته از خودم ، خسته از زندگی . نمی دونن که ديريه مردم ، مرده ای متحرک . همان دلقکی که گفته ام ، همانی که ارمقانی داشت ! اما حالا چی ؟ ديگر از او سخن  نمی گويم از مرده ای سخن می گويم که به ظاهر زنده است ، شايد باز هم خنده دار باشد و همه اين حرفها را می زنند ، ( آره منم يکی از اونا ولی ... فکر می کنم خدا بهم نگاه داره اما يه چی ديگه می بينم )  اما از اين خوشحالم که ديگه بازيچه نيستم . توی اين بازی زندگی همه چي رو به بازی گرفتن ، بازی مرگ و زندگی ...       ديگه کسی که مرده رو نمي تونن بازی بدن ( اونا ظاهرو می بينن اما از دل آدما چی می دونن ؟ )       زندگی مانند سينما هست عده ای کارگردان و عوامل پشت صحنه و عده ای هم بازيگران آن فيلم هستن . فيلمی ، آره  فيلمی به نام زندگی...  آهای جماعت اين فيلم پايان داره ، به فکر صحنه پاياني باشيد . به چه صورت بايد  تمام شود ؟ ختم به سفيدی  يا سياهی ؟؟؟    و اما باز هم ميگم : مرا به چرا نگه داشتی ای دور يا نزديک ؟  ( يه وقتهايی همش شکست پشت شکست مياد بعدش يه حرکت که ايجاد ميشه از اون هم جلوگيری می کنن . چرا ؟ داره همه چی از توقف ميگه ، پس ديگه حرکتی نيست و از سکون سخن می گويم از :  مرگ ...

مرا حسرتی و درديست  بی پايان

و خود را هزاران بار لعنت دهم که

چه کس شنيد  فريادم را در آن سکوت

چه کس فهميد از توان بی توانم برای حيات

چه کس دانست از اميد نا اميدم ،

از خلوت باراني ام ...

چه کس دانست ؟؟؟

از آن نظاره گر ، کس بی کس ، صفر مطلق . از که  گويم ؟

از خود بی خوديٍ خويش شايد .

آه از زخم سوزان آن شب

آه از چشم گريان آن شب

آه از سياهی آن شب

آه از آن شب عصيانگر

آه و صد آه ،

آه و واويلا ،

آه و آه و آه ...

نوای داود /13 دیماه 85

نگاهی بی سو که آن سويش پيدا نيست

چشمانی بی رنگ که رنگش معنايی نيست

تاريک و تاريک به روشنی های آن روز

افسوس که ديگر نيست .

مرا حسرتيست در دل

مرا حسرتيست بی پايان

مرا آشفته بازاريست

مرا آغاز آشفتگيست

مرا مردابيست ز بهر بودنم

مرا اينگونه بودن ، رنج بردن

مرا بنديست که از آن روز روشن گويد

« مرا گر خود نبود اين بند،

شايد بامدادی همچو يادی دور و لغزان ،

می گذشتم از طراز اين خاک سرد و پست ،

 جرم اينست ، جرم اينست .  ( بر گرفته ازشاملو) »

نوای داود/ 27  بهمن 85

حرکت ...

سياه و سفيد ، تلخ و شيرين ، زشت و زيبا ، مرگ و زندگی .

تضادهايی هستند که در زندگی وجود دارند و با وجود اين تضادها پی به وجود ديگری می بريم ، سياهی اگر نباشد سفيدی معنايی ندارد و لحظه ها می گذرد به همين تضادها ...

لحظه هايی هم به تاريکی می گذرد اما اگر روزنه نور را در آن بينيم به روشنی خواهيم رسيد .   درغير اينصورت چشم مان را از روشنايی بسته ايم و باز کرده ايم به تاريکی !!؟

تکرارمکرر سياهی مرگ را بدنبال دارد ، نه آن مرگی که در ذهن داريم ، مرگ لحظه را گويم . لحظه بعد در راه است ، بايد حرکتی رو به زندگی لحظه آغاز کرد ، حرکتی که مستلزم اعتقاد است – اعتقاد به حرکت ...

اينها همه نشان از وجود نور در ظلمان هستند . من خود نيز لحظه هايی را به سکون می گذرانم اما با اين ياد آوری جويای آن حرکت هستم .

|| بايد به دنبال فاصله خود و اعتقادمان باشيم و از آن کم کنيم ||

نوای داود / ظهر جمعه به انتظارفرج ... / 11 اسفند 85

هنگام سپيده دم خروس سحری ،

دانی که چرا می کند ناوه گری ؟

يعنی نمودند در آينه سال

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری .

آتش در نيستان

يک شب آتش در نيستان می فتاد

سوخت چون اشکی که برجا مي فتاد

شعله تا سر گرم کار خويش شد

هر نی ای شمع مزار خويش شد

نی به آتش گفت :

که اين آشوب چيست ؟؟

گفت آتش ، بی سبب افروخته ام !

دعوی بی معنيت را سوخته ام .

زان که می گفت نی ام با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردي اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

سوخت چون اشکی که بر جا می فتاد %

( شهرام  ناظری )/ 4 خرداد 86

نجواهايی که با دل اگر ساز شود

آن دل از بی خودی خود خبر دار شود

آه نی را با دل خود دمساز کند

ره به سوی عشاق روانه کند

نسيم سحری ، هوای يار دارد و بس

پر پرواز می خواهد و

قصد سفر...

( مرا آن پرده تا به بی نهايت آغوشت پرواز کنم ... )

 سفر...

سفر می بايدم از اين دشت ظلمان تنهايی

سفر می بايدم از اين دنيای پست پنهانی

سفر می بايدم ، ليک بار سفر نيست

ز پيدا و نهان تنهايی ام ماند .

نوای داود / سحرگاه 4 خرداد 86

و اما در آخر بايد گويم که مسافری بيش نيستيم سفری که ازلحظه تولد شروع شده و در جاده ای به سرمی بريم که هر لحظه به پايانش نزديک است پس از حريم جاده خارج نشويم و به خاکی نزنيم چرا که تابلوی کنار جاده از صراط مستقيم گويد و اگر قسمتی از آن به حالت سکون رسيديم با يادی از همراهان و نعمت زنده گی خود به فکر حرکت مجدد باشيم

َفبِاَیّ الاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ

پس کدامين نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنيد ؟؟؟

داودی که به تنهايی گریخت ...