نویسنده : داوود ab ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٥

 برگه های تقويم به سرعت باد ورق می خورند و در سال ۱۳۶۱ هجری .

شمسی ثابت می مانند قرار است سالی ديگر نيزآغاز شود ، اما شايد متفاوت .

 همرا با بهارش هم گام می شويم ...

به ميا نه های ماه  دومش رسيده ايم . پانزدهمين شبی که  ماه  نورش را با

قدرت تمام ، ارزانی زمين می کند .همراه با درخشندگی بيشتر ازشبهای

گذشته.

دايره ای تابان در آسمانی تاريک جلوه نمايی می کند ، که نورش را به

 سوی زمين تابانيده ، زير چتر اين آسمان کبود ، مردی زانو زده برزمين

، با چشمانی منتظر و دستانی که رو به سوی اين گنبد دواردراز است .

مرد نگاهی به آسمان دارد . ستاره ای را کنار ديگر ستارگان می بيند ، که

جلوه گری می کند . با لبخندی که در چهره اش نمايان است بر می خيزد 

و به راه می افتد .

آهنگ موزون گريه نوزاد ی به گوش می رسد ، مرد  در کنار همسرش

ايستاده ، لبخند زنان هر دو به نوزاد می نگرند زن خدايش را شکر می گويد

و به چشمان مرد نظاره می کند ونو زاد در آغوش نهاده را در مقابل

ديدگان مرد می گيرد و می گويد :

داوودت را در آغوش بگش

از آن روز ۲۳ سال می گذرد . سالهايی سياه که از ماه هايی روشن ،

 که از روزهايی بی رنگ ، که از لحظه هايی جاودانه تشکيل شده و من

در آغاز بيست و سومين سال تولدم هستم ،

اما نمی دانم آيا تولدی نيز در من وجود دارد؟؟؟