نویسنده : داوود ab ; ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٥

 

کویر باور

 

بشنویم از زبان درختی خشک اما پر از امید ...

کویر باور

یه درخت خشک و بی برگ , میون کویر داغ

توی ته مونده ی ذهنش , نقش پر رنگ یه باغ

شاخه ی سبز خیالش , سر به آسمون کشید

بر رو دوشش , همه پر شد ز اقاقی سپید

زیر ساقه خیالی , کم کمک چشماشو بست

دید دوتا کفتر چاهی, روی شاخه هاش نشست

اولی گفت: اگه بارون باز بباره تو کویر

دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر

دومی گفت: که قدیما یادمه کویر نبود

جنگل و پرنده بود وگذر زلال رود

گفتن واز جا پریدن با یه دنیا خاطره

اون درخت اماهنوزم تو کویر باوره .