نویسنده : داوود ab ; ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٦

مــادر

ای دريايی که همه سيل ها

را می پذيری و لی طغيان نمی کنی

دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت

اين روز را به همه ی مـادران و زنان ايرونی تبريک ميگم

bakhtyari

 

افتاده ای تنها

لحظه ها می گذرد

لحظه های زندگی

لحظه ای تند و

لحظه ای هم کند

تندی اش را خاطرم نيست

اما ٫

کندی اش خوب در خاطرم مانده...

توانی نيست برای ثبتش

دستی يارای نوشتن ٫

چشمی يارای ديدن ،

وتنی يارای بودن ،

اما ٫

بايد گفت ...

گفت تا دانست

دانستن سخت است

اما ٫

چه سود که بايد بدانيم ...

چشامو وا می کنم صدايی مهربان منو فرا خونده ،برای بيدار شدن. اون صدای مادرم هست

لبخند زنان بلند می شم قدمهام کشان کشان به سوی آب ٫ مايه ی روشنايی سوق ميدم .

باخوردن آب بر روی پوستم احساس شادابی می کنم - گويی زنده شدن دوباره رو تجربه

می کنم . وای چقده خوبه ٫ سرمو به کلی می برم زير آب ٫ ديگه راحت شدم ! اما نه ٫

وای خدای من بايد برم دانشگاه ...

( ديگه آبی به صورتم نمونده ٫ اون لحظه شاد رو فراموش

کرده و آماده می شوم برای رفتن ... )

توی ماشينی که دربست گرفتم برای رفتن به دانشگاه ٫ راننده پای صحبت رو باز می کنه

و طبق معمول از دانشگاه و درس ...

او که جوانی تقريبا جوانی هم سن و سال خودم (حدودا ۲۳ ساله ) می پرسد :

دانشجو هستيد ؟

د : بله

ر: ترمی چقده بابت اين درس خوندن به دانشگاه می پردازيد ؟

د : حدودا ۴۰۰ هزار تومن . چطور؟

ر : آخه منم درس می خوندم و يه ترم که نيم ميليون خرج کردم اومدم بيرون

د : خوش به حالتون که زود به خودتون اومدين . کاش ...

اگه مطمئن باشی به اينکه بعد درس به يه کاری مشغول بشی خوبه ولی ...

بگذريم ٫ باز هم بحث های تکراری که پايانی نداره

( ديگه رسيديم به مقصد - از راننده

خداحافظی می کنم و به طرف درب دانشگاه راه می افتم ... )

( داخل دانشکده - اتاق مدير گروه ) د : می بخشيد نمره درس مارو زدن ؟

م : نه هنوز ٫ منتظر بمون قراره استادتون بياد

(داخل راهرو قدم زنان به انتظار استاد ... ) زمان می گذره تا این که استاد وارد می شه -

برگه هايی هم دستش هست ٫ زير زبون به خودم می گم احتمالا نمرات ماست .

نمی دونم چرا نمی تونم برم جلو و بپرسم ؟ شايد ترس از ...

ولی صد دل رو يه دل می کنم و ميرم جلو ...

د : سلام استاد ٫ نمرات ما رو آورديد ؟

ا : بله

د :‌ ميشه بگين نمرمونو ؟

ا : برو افتادی .

وااااای نه ... ديگه اين لحظه رو نمی تونم توصيف کنم ولی کلمه افتادن رو اونجا خوب درک

کردم . هر کار کردم يه چی بگم نشد فقط به گفتن يه کلام مرسی بسنده کردم ولی

سرنوشتم با اين قضيه عوض ميشه . نمی تونم تحمل کنم ٫ احتياج به يه هوای تازه دارم

و از اتاق می زنم بيرون ...

پاهايی نا توان برای رفتن

بغضی بر گلو

اشکی بر چشم

زانو زده بر زمين

ديگر تمام شده ام ...

 

داود . ع ۲۹/۴