نویسنده : داوود ab ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۸


سلام مي کنم خدمت همه ي دوستاي گل خودم و داوود تعجب نکنيد من که داوود نيستم

حالا کي هستم بماند متاسفانه بايد بگم که تلفن داوود جان قطع هست واسه

همين نتونسته تو اين مدت آپ کنه منم خيلي وقت پيش بهش گفتم که واست

آپ ديت مي کنم اما متاسفانه فرصت نکردم به هر حال من الانم با داوود هماهنگ

نکردم که چي بنويسم فکر کردم بهتره يکي از شعراي فروغ رو که دوست داره بنويسم


عروسک کوکي


پيش از اينها آه آري

پيش از اينها مي توان خاموش ماند

مي توان ساعتي طولاني

با نگاهي چون نگاه مردگان ثابت

خيره شد در دود يک سيگار

خيره شد در شکل يک فنجان

در گل بي رنگ قالي

در خطي موهوم برديوار

مي توان با پنجه هاي خشک

پرده را يک سو کشيد و ديد

در ميان کوچه باران تند مي بارد

کودکي با بادبادکهاي رنگينش

ايستاده زير يک طاق

گاري فر سوده اي ميدان خالي را

با شتابي پر هياهو ترک مي گويد

ميت وان در جاي باقي ماند

در کنار پرده اما کور اما کر

مي توان فرياد زد با صدايي سخت کاذب سخت بيگانه

دوست مي دارم

مي توان در بازوان چيره ي يک مرد

ماده اي زيبا و سالم بود

مي توان با زيرکي تحقير کرد

هر معماي شگفتي را

مي توان تنها به حل جدولي پرداخت

مي توان تنها به کشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت

پاسخي بيهوده آري پنج يا شش حرف

مي توان يک عمر زانو زد

با سري افکنده در پاي ضريحي سرد

مي توان در گور مجهولي خدا را ديد

مي توان با سکه اي ناچيز ايمان يافت

مي توان در حفره هاي مسجدي پوسيد

چون زيارت نامه خواني پير

مي توان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب

حاصلي پيوسته يک سان داشت

مي توان چشم تو را در پيله ي قهرش

دکمه ي بيرنگ کفش کهنه اي پنداشت

مي توان چون آب در گودال خود خشکيد

مي توان زيبايي يک لحظه را با شرم

مثل يک عکس سياه مضحک فوري

در ته صندوق مخفي کرد

مي توان در قالب خالي مانده ي يک روز

نقش يک محکوم يا مغلوب يا مصلوب را آويخت

مي توان با صورتکها رخنه ي ديوار را پوشاند

مي توان با نقشهايي پوچ تر آويخت

مي توان همچو عروسکهاي کوکي بود

با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد

مي توان در جعبه اي ماهوت

با تني انباشته از کاه

سالها در لابه لاي تور و پولک خفت

مي توان با هر فشار هرزه ي دستي

بي سبب فرياد کرد و گفت

آه من بسيار خوشبختم

اينم از شعري که داوود دوست داره اميدوارم که هر چه زود تر تلفنش وصل شه و خودش

بتونه براتون آپ ديت کنه و در آخر من يک شعر تقديم مي کنم به داوود
جونم

وقتي عشقت زد جوونه آروم آروم دونه دونه

مثل بارون شبونه دلو باختم بي بهونه

با تو بازي زمونه تو نگام رنگين کمونه

با تو دنيا مهربونه زندگي با تو مثل غزل مي مونه

مثل غزل پر حرفاي تازه خورشيد تو چشات خونه مي سازه

آفتاب و مهتا ب و مي خوام برات بيارم


قد تمام آسمون برات ببارم

قلبمو پيش کشت کنم تا خوب بدوني

باور کني..........................



                                                                        رها