نویسنده : داوود ab ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳

 

یا فاطمه الزهرا

 

 

  

 کوتاهتر… آبی کوتاهتر…

مادرم برف شده… مادرم برف شده…

آب شود بر من و من سبز شوم…

ولی افسوس،

ولی افسوس که من تشنه تر از اینهایم

 

....................

روز مادر ،

عصاره ی همه ی مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر ساختند

(ویلیام شکسپیر)

 .................................

تقدیم به مادرم که عمری همچو شمع سوزان به جان خویش ، محبت بی منت و نابش را نثارم کرد و همچنین رهای عزیزم که محبت حسین را در دلم بیدار کرد .

<< روز مادر مبارک >>








نویسنده : داوود ab ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٤

به نام او که ...

 

تولد و مرگ ...

 شاید در تضاد باشند اما ترکیبی از آن دو در زندگی وجود دارد که رنگی خاص به زندگی داده شاید تولد را به رنگ سفید و مرگ را به رنگ سیاه بشناسند اما هیچ محدوده ای  برای هیچ چیز نیست می توان در بینهایت تمام این سفیدی و سیاهی ها را خاکستری دید شاید هم ندید شاید هم هر رنگی دیگر ! اینجا انسان ها هستند با افکار خود که زندگی خود را شکل می دهند ودر پی  دلیل و برهان برای ثابت کردن سیاهی رنگ سفید به خود هستند! من دوست دارم به رنگ خودش به سادگی هر چیزی رو ببینم اما ... در کل این حس و دید ماست برای تشخیص هر رنگ زندگی .

از تولد و مرگ گفتم و از سیاهی و سپیدی !

موضوعاتی که هر ساله دلیلی بود برای آپ کردن این وبلاگ:

از حال و هوای محرم که هنوز وبلاگ منو تحت تاثیر گذشته و دلم نمیاد بعدش چیزی بنویسم شروع کنم .

1. سفیدی (سفیدی محض) : تبریک عید و سال تحویل که خوشحالم رو گنبد و کبوترای امام رضا(ع) بودم .

2. سفیدی : تبریک تولد وبلاگم سلام فردا که با اسم شعر زنده گی است شروع به کار کرد و حالا 6 امین سال !

3. سفیدی/سیاهی : تولد دوباره من  7 فروردین ماه  86 که از همه آنهایی که دست به دعا شدند برای برگشت من به این دنیا و همچنین خانوم دکترنخعی تشکر دارم . اما شاید قسمت من در مرگ بهتر بود از این ...!

4. سفیدی : تولد من به ایام گذران تاریخ وار خالی از بودن شاید : 15 اردی بهشت . ماه تولدم رو دوست دارم چون اسمی از بهشت و در فصل تولد دوباره طبیعت به هر ساله است اما میتونه تولد با مرگ و سیاهی با سپیدی تغییر کنه!

البته همه این سقیدی ها  میتونه سیاه هم باشه . توی سیاهی سقیدی رو پیدا کردن خوبه حتی اگه روزنه ای باشه اما یه کم شعاریه چون خودم حالا تو سیاهی موندم! زندگی ترکیبی از همه و همه رنگ هاست تنها یک روزنه قادر به روشن کردن محیط  ندارد و در زندگی باید که همه بخواهیم به سقیدی برسیم و از تویی که خوب میدونی هر کلمه که این جمله ها رو درست میکنه با چه حسی  نوشته میشه . فکر اون لوح زندگی باشیم به جایی نرسه که دنبال سقیدی توش بگردیم .

 

برای نواختن سمفونی زندگی خود مرگ و تولد( لحظه ای ) را چه گونه می سراییم؟

 








نویسنده : داوود ab ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠

 

بسم رب الحسین

 اهل عالم من از نسل غمم

تا ابد مست صاحب علمم

 شور ثارالهی دارم چون

ساده اول محرمم .

 ..................

با حسین هر دلی خدائیه

که حسین معنیه رهائیه

حک شده بر ورودی صراط

رد بشه هرکی کربلائیه .

................

سلام بر حسین و یارانش و همچنین شما تک مهانان این سیاه اتاقک  تنهایی ام

که توی این ایام رنگ خون گرفته همچون دلم،که نوایش همین چند بیت بالاست .

..............

پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است ، آهی کشید و گفت : که ماه محرم است

گفتم چیست ماه محرم ؟ به ناله گفت : ماهی که جمله ی افلاک در غم است .

 .................

  محرم ادامه دارد به غمش ...

 ..................

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود،

افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند

 و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند !

شریعتی

..............

زینب سلام کرده به آنچه مقدر است

یعنی که خلاصه زهرا و حیدر است

و اما برای تک ستاره آسمانم که قدمی بر این کلبه تاریک نمی گذارد :

 کلمه مقدر را آن گونه که هست بپنداریم . زنجیر زمان می گذرد و به انتظار ... 

انتظار ظهور، تنها به ایستادن نیست ! 

............... 

همچنان محرم ادامه دارد ... به کوفه و شام و به ...

گریه گریه ...




کلمات کلیدی :حسین (ع) و کلمات کلیدی :رهایی




نویسنده : داوود ab ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠

 

به نام اویی که ...

 

 

 

از تولد میان لحظه های مرگوارم مانده ام که می گذرد به گذار سیاهین سفر جاده تنهایی و حرکتی کند رو به امید بی امیدی و چشمی  رو به رو بر این جاده که تا به انتها هیچ جز تنهایی نبینم .

و آن شعر تلخ که یاد آورد  حقیقت تلخ تنهایی  است را به یاد داری؟

......

 

چه کس باور کرد ؟؟؟

 

چه کس خواهد دید مردنم را بی تو ؟

گاه می اندیشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت

آن زمانی که خبر مرگ مرا می شنوی ،

روی خندان تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

وتکان دادن دست ، که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر ...

چه کس باور کرد جنگل جان مرا ،

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟؟؟

می توانی تو به من زنده گانی بخشی

یا بگیری ز من آنچه را می بخشی ...

.........

آری هیچ کس . چرا که تنهایی مرا دردیست بر چشمانم و هیچکس از آن ندانست حتی تو که ندیدی آنچه که بباید می دیدی ای حامی من !آخرش را هم خوب به چشم دیدم . 

(اگر مطلبت ازآن کس دیگری بود و من خیالی بیش کردم میبخشی!! - این دل سیاه مرد. )  

دنیا گهواره بی ثبات بر حقیقت بودن است

و دگر حرفی برای ادامه ندارم .

 

داود / 20 مهر بی مهری




کلمات کلیدی :تنهایی و کلمات کلیدی :حقیقت و کلمات کلیدی :مرگ و کلمات کلیدی :زندگی




نویسنده : داوود ab ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤

بسم یا رب

ramezan

کاش در این رمضان لایق دیدار می شدیم

سحری با نظر لطف تو بیدار می شدیم

کاش ...

..........................

خواهد که سر آید شب هجران تو یا نه

ای تیر غمت را ، دل عشاق نشانه

........................

 

دلم ز دنیا سیره ، به چنگ غم اسیره

یه جرعه آب بیارید ، علی م داره میمیره

با دیده های گریون ، با دلای پراز خون

در دعا بخونید ، شاید بگیره بارون

شاید بگیره بارون ، شاید ...

 

آقا بیا به خاطر باران ظهور کن

مارا از این هوای سراسیمه دور کن

 

 

 اگر یادتان بود و باران گرفت ، دعایی به حال بیابان کنید ...

.........................

در عبادتی که با فهم و معرفت نباشد ، خیری نیست .

                                                                    امام علی (ع)

 

( رمضان ... قدر ... دعا ... باران )

شبهای قدر گذشت اما ...

 




کلمات کلیدی :دعا و کلمات کلیدی :باران




نویسنده : داوود ab ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧

 

 

چون نامه اعمال مرا بهم پیچیدند ،

بردند به میزان عمل سنجیدند ،

بیش از همه کس گناه من بود ولی

ما را به محبت علی بخشیدند

.

 

تقدیم یه بهترین پدر دنیا...

 

آه که همچنان می گریم در نبودت...

 

 

خوشا آنان که با عزت زگیتی

بساط خویش برچیدند و رفتند

 

نگردیدند هرگز گرد باطل

 

حقیقت را پسندیدند و رفتند

.

پدرتنهایم گذاشته ای و رفته ای ، نمی دانی که داودت آن ساقه نورس و تازه ، دیگر شکسته

 

است . از تمام شدن می خواهم بگویم برایت زیرا که معنایش را تازه یافته ام . می خواهم مرا

 

به سوی خود بری زیرا که از این جهان سرد و پست خسته شده ام . گرمای تنت را می

 

خواهم حس کنم دستم را در دستانی که زحماتت بر روی آن نقش بسته بود بگذارم و به چهره

 

ای که هر چین آن نمایانگر غمی از زندگی ات بود بنگرم . می خواهم در کنارت آرام گیرم

 

برای هـمـیــــشـه

...

<<

روزت را تبریک می گویم . >>

۸۵.۵.۱۷

و اما امروز نیز همان حس...

 

دل نوشتی برای او و آن...

 

ـ وقتی به تو می اندیشم صدایی نیست ، سکوت همیشه رابطه ماست ، فراموش نمی شوی زیرا همه زندگی ام سکوت است . (همراه سیاهی ...)

 

ـ بی دلی در همه احوال خدا با او بود ... او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

 

ـ ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو : زنده برگشتن ز تیغ یار شرط عشق نیست !

 

<<  ...  یاد تو را یادم و بود تو را بودم ...>>

 

 

یا علی - التماس دعا

آخرین برگ سفر نامه باران اینست : که زمین چرکینست ...

 

 

 

 

 








نویسنده : داوود ab ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧

به نام او که دانست اما ...


ايام می گذرد و ما هربار سلامی می دهيم اما هر بار سلامی متفاوت ، مدتی گذشته و لحن
و صدا وحتی چهره کسی که آنسلام را می دهد فرق کرده . ايام می گذرد و ما لحظه لحظه
آن ايام را به تجربه ای خوب و بد يا تلخ و شيرين می گذرانيم ازپس همين لحظه هاست که
آدمی چهره ای از خود نشان می دهد . لحظه های سخت را چگونه می توان گذراند ؟ آيا
سختی لحظه به سنگی دل ما اثر کرده ؟ می توان آن سنگ را شکست ؟ شايد در آن لحظه همه چيز را تمام شده فرض کنيم و در صدد نابودی خويش بر آييم همان گناهی که نا بخشودنی است - اين لحظه ای است که افکار ما در هم پيچ خورده و راهی جز آن نمی بيند . چندين
لحظه را بدين گونه گذرانده ايم ؟؟ اگر تعدادی برای مرگ لحظه خود پيدا کرديد بدانيد
که اثری نيز بر لحظات بعد گذاشته ، بياييم آن تعداد و اثر را از بين بريم ميدانيم
که می شود اگر که بخواهيم .  از مرگ لحظه در متن حرکت ...  گفته ام من سالی را به
سکوت گذراندم . سال ۸۵ ، سالی از برای من و من نيزازبرای او. می دانستم که سالی
متفاوت خواهد بود از همان گريزی در ۹ فروردين آن داشتم ۶۱ - ۷۳ - ۸۴ سال سگ و
برخورد عزا و شادی ! گفته بودم از اين سال شکست و اما دوباره مروری بر آن می کنم تا
کمی از آن فرياد گويم : فريادی در آن سکوت خردادينم و از ياد باد پدرم آن همنشين
ملکوت آسمانی که او هم مرا تنها گذاشت گويم. من يکسره تبار دردم و از آن سياهی شب
عرش زمين از خانه دل شکسته ام گويم و از آن ظهر آفتابی اما سرد زمستانش که همچون
مرده ای متحرک بودم و کسی مرا درک نکرد گويم و از امتداد آن شب آهی در دلم کشيدم و
گفتم جرم اينست؟ جرمی که ...                  

براستی کاش در يکی از آن شبها می گذشتم از طراز اين خاک سرد و پست اما گذشت تمامی آن لحظات مرگم بواسطه اعتقادی که در هر لحظه سخت بيشتر با ياد آوری به اينکه سختی لحظه من در مقابل سختی هايی که آقايم وجانم حسين ( ع ) و يارانش کشيدند هيچ نبود و از طرفی آن بانو بود که درظهر عاشورا  چيزی جز زيبايی نديد . البته اين را می دانم که خدا بر اساس ظرفيت انسانها سختيها را پيش رويشان می گذارد و اما نوايی که در آن خلوت بارانی شبانه ام مرا تسکين می داد چيزی جز زيارت عاشورا و علقمه نبود اين ياد آوری و ديدن تضادها و وجود آن ديگر والا باعث شروع حرکتی به سوی آن نور شد .                       من آن نی ام که از نيستان خلقت جا مانده و بدنبال آن راهی است که آن فاصله را کم کند .   
 من آن نی ام که در نيستان زندگی ام آتش افروخته است . دعوی بی معنی من برای من
معنا دارد من آن آتش را خواهانم . من آن مرگ را تا بدين لحظه دو بار به عينه ديده
ام هر کدام را در شروع دو سال اخير ديده ام و می دانم که بار سوم ...

 سلامی به آن فردا دارم .         

 سلام فردا با نام شعر زنده گی است در فروردين ماه ۱۳۸۲ شروع حرکتی را داشته که در مرحله دوم آن با نام نوای خلوت بارانی بوده تا به حال که مرحله سوم آن با اسمی جديد خواهان حرکتی نو است ، حرکتی رو به رهايی ...            
تابه حال ۴سال می گذرد که لحظه هایی در سکون و حرکت گذشت و اما در اين بين مناسبتهايی گذشت که هم آنها را ياد می کنم و هم کمی از آن فرياد يک ساله ام را . قبل از آن کمی از خودم می گويم : من در ميانه ارديبهشت ماه ۶۱ بدنيا آمدم ، دوران طفوليت ، کودکی ، نوجوانی و جوانی را سپری کردم اما آن کودک درون خود را زنده نگه داشتم و بر اين باورم که دوران بعد کودکی را سياهی بيش نيست ، دوران کثيف بزرگی را نمی توانم تحمل کنم دنيايی که رابطه ها بر آن حکم می کند و در اين رابطه ها يکی بر ديگری چيره می شود ، هر کس را امتيازی است و اين دنيا آنها را بردرجات مختلف قرار داده حال آن کسی که آن پايين قرار گرفته چه ؟ دنيايی که در آن  شرايط همه چيز را تغيير دهد دنيا نيست ، کز اين دنتيا بايد رخت سفر بست و رفت ياکه به تنهايی خود پناه بريم . اعتقاد به حريم حرمت خويش دارم و اگر کسی را بر اين حريم وارد شود می خواهم او هم رعايت کند . در اين زندگی مدرنيته ديگر کمتر می شود آنرا جست . فرهنگها هم پيشرفت کرده اند اما رو به سوی چه ؟ دينداريم اما اعتقاد به دين داريم ؟ هوای شهرمان پر شده از دود  غليظی که آن سويش پيدا نيست ، کجاست آن هوای پاک روستا و آن مردمان ساده دل ؟  ديگر خسته شده ام از اين دنيا و می خواهم حرکتی شروع کنم

   ... تارهايی                                                              

و اما کمی هم از تو بگويم که مرا به جبر زمانه خطاب کردی قبلآ گونه ای ديگرخطاب می کردی به يادت هست آيا ؟ خواستی ذره ای از آنچه کشيدی را من بکشم ؟ آری توانستی اما همين را هم ندانی بسان قبل که ندانستی . و ... که خود می دانی - بدان که هر کس خدايی دارد و هر کس ز راهی به آن خدا می رسد .  مرا گر خدايی نيست اما ... برای آن ديوانگی های ديوانه دلت هست . مرا ديگر ارديبهشتی نيست جهنم را بدان آن بهشت ديدم  و اما در ادامه زمن گفتی که بخشايشی نيست و از زمان گفتی مرا آن زجر بی پايان دچار است و اما تا به کی ؟  من اگر قاتلم ، ظالمم مرا حبسی است يا اعدامی ؟                                         من آن لب نی نواز خواهم  ،  که در آن نی دمی بهر خدا زد  
مرا بايد دراينجا جمله کوتاه کرد  ،  تا به کی حرف گزاف زد ؟!!

تنها خود و خدای خويش دانيم ، که لحظات چگونه گذشت ... حال آنکه ديگران هرچه گويند

------------------------------------------------------------------------------------------

برگشتی به شروع سال ۸۵ ...

گذشته ها يادت مياد ؟!

سلام ...

يه هفته ميگذره ! از سه ساله شدن اين وبلاگ

نمی دونم چرا صاحبش آپ ديت نکرد حتی به من هم نگفت . من خودم اومدم سر خود دارم براش آپ ديت می کنم درست ۹ فروردين۸۳و تو داوودم ۹ فروردين ۸۵ کجا بودی ؟؟؟ ۹ فروردين امسال سخت ترين روزی بودکه گذشت ... می دونم واسه تو هم سخت بوده ،اما نمی دونم سخت ترين بوده يا نه ؟؟؟؟؟؟؟خيلی يه دفعه ای تصميم گرفتم ۳ ساله شدن وبلاگت رو جشن بگيرم با هم جشن می گيريم ! اما بدون حضور تـــــــو ! اميدوارم  هر چی زودتر بيای و خودت  اين خونه ی خاک گرفته رو گرد گيری کنی ... اينجا بدون تو خيلی سوت و کوره اينو بهتر از هر کسی می دونی !!!

                                      ---------------------------

فريادی در سکوت

من بارها فرياد سر داده ام که راه را گم کرده ام

من فرياد سر داده ام اما نمی دانم فرياد ديگر چيست ؟

من لحظه ها را با بدترين شکل ممکن سپری کردم اما ،

ظاهری شاد به آن داده ام .

من شاد هستم ؟!

اطرافيان نيز شايد مرا دلقکی بر شمرند اما ،

دلقک کدامين زندگی  ؟

من غم دارم ،

 ديگر تنها هستم و کسی اطراف خود نمی بينم ،

آن کس واقعی را می گويم ،

 ديگر از اين جزئيات زندگی خسته شده ام .

باری رفته ام اما نمی دانم چرا هستم ؟

آری من هرگز آدم نميشوم .

مرا به چرا نگه داشته ای ، ای دور يا نزديک ؟

ديگر فاصله ات را هم نمی بينم

ديگر چشمی برای ديدنت ندارم

ديگر پايی برای رفتن ندارم

ديگر توانی برای ادامه ندارم

دگر و دگر ، ودگر هيچ …

من برای اعتراض نيامده ام

می دانم همان تنهای تنهايم،

در گوشه ای از اين جهان تاريک و سرد ،

 بی هيچ حرکتی مانده ام ،

می مانم و می پوسم …

 نوای داود – 30 خرداد 85

تبار درد

«  خنجر برام بياريد 

 

من از تبار دردم …  »

« سرنوشتی تاريک برای من رقم خورده ، از شب به شب رسيدم ، از کوچه های بمبست ،

   آی آدمهای سرخوش جايی برای من هست ؟   من ؟   من سردی يه آهم …    »

سرنوشتی تاريک در شبی تار ، از سياه بودن بختم می گويد بازهم ابهام در بودنم .

و اما باز هم می گويم : مرا به چرا نگه داشته ای ، ای دور يا نزديک ؟! آيا به تکرار سياهی ؟

می خواهی بگويی که کي ام ؟  می دانم ، آن بدی که به بد بودنش واقف است ، آن بدی که خواسته اش خوبی بود اما به بدی گشت . ميان بد و بدتر تفاوتی نيست زيرا که هر دو بد را دارند و اما تويی که بر همه چيز واقفی بر من آر هر آنچه که سزاوار من است .

ای حسين (ع) تو را گواه می دارم به حرمت اين شب : تولد حضرت عيسی و موسی (ع) و

 شب عرش زمين ازخانه دلهای شکسته ( دل من نيز … )

نوای داود / سياهی جمعه شب / 25 آبان 85

مرده ای متحرک 

چشمم به بدی  قبل که می افتد خنده ام می گيرد ، بد ؟ کدوم بدی ، من يه عوضِيه اضافه ام . واسه چی اومدم بين اين آدما ؟ به کی بگم خسته شدم . خسته از همه ، خسته از خودم ، خسته از زندگی . نمی دونن که ديريه مردم ، مرده ای متحرک . همان دلقکی که گفته ام ، همانی که ارمقانی داشت ! اما حالا چی ؟ ديگر از او سخن  نمی گويم از مرده ای سخن می گويم که به ظاهر زنده است ، شايد باز هم خنده دار باشد و همه اين حرفها را می زنند ، ( آره منم يکی از اونا ولی ... فکر می کنم خدا بهم نگاه داره اما يه چی ديگه می بينم )  اما از اين خوشحالم که ديگه بازيچه نيستم . توی اين بازی زندگی همه چي رو به بازی گرفتن ، بازی مرگ و زندگی ...       ديگه کسی که مرده رو نمي تونن بازی بدن ( اونا ظاهرو می بينن اما از دل آدما چی می دونن ؟ )       زندگی مانند سينما هست عده ای کارگردان و عوامل پشت صحنه و عده ای هم بازيگران آن فيلم هستن . فيلمی ، آره  فيلمی به نام زندگی...  آهای جماعت اين فيلم پايان داره ، به فکر صحنه پاياني باشيد . به چه صورت بايد  تمام شود ؟ ختم به سفيدی  يا سياهی ؟؟؟    و اما باز هم ميگم : مرا به چرا نگه داشتی ای دور يا نزديک ؟  ( يه وقتهايی همش شکست پشت شکست مياد بعدش يه حرکت که ايجاد ميشه از اون هم جلوگيری می کنن . چرا ؟ داره همه چی از توقف ميگه ، پس ديگه حرکتی نيست و از سکون سخن می گويم از :  مرگ ...

مرا حسرتی و درديست  بی پايان

و خود را هزاران بار لعنت دهم که

چه کس شنيد  فريادم را در آن سکوت

چه کس فهميد از توان بی توانم برای حيات

چه کس دانست از اميد نا اميدم ،

از خلوت باراني ام ...

چه کس دانست ؟؟؟

از آن نظاره گر ، کس بی کس ، صفر مطلق . از که  گويم ؟

از خود بی خوديٍ خويش شايد .

آه از زخم سوزان آن شب

آه از چشم گريان آن شب

آه از سياهی آن شب

آه از آن شب عصيانگر

آه و صد آه ،

آه و واويلا ،

آه و آه و آه ...

نوای داود /13 دیماه 85

نگاهی بی سو که آن سويش پيدا نيست

چشمانی بی رنگ که رنگش معنايی نيست

تاريک و تاريک به روشنی های آن روز

افسوس که ديگر نيست .

مرا حسرتيست در دل

مرا حسرتيست بی پايان

مرا آشفته بازاريست

مرا آغاز آشفتگيست

مرا مردابيست ز بهر بودنم

مرا اينگونه بودن ، رنج بردن

مرا بنديست که از آن روز روشن گويد

« مرا گر خود نبود اين بند،

شايد بامدادی همچو يادی دور و لغزان ،

می گذشتم از طراز اين خاک سرد و پست ،

 جرم اينست ، جرم اينست .  ( بر گرفته ازشاملو) »

نوای داود/ 27  بهمن 85

حرکت ...

سياه و سفيد ، تلخ و شيرين ، زشت و زيبا ، مرگ و زندگی .

تضادهايی هستند که در زندگی وجود دارند و با وجود اين تضادها پی به وجود ديگری می بريم ، سياهی اگر نباشد سفيدی معنايی ندارد و لحظه ها می گذرد به همين تضادها ...

لحظه هايی هم به تاريکی می گذرد اما اگر روزنه نور را در آن بينيم به روشنی خواهيم رسيد .   درغير اينصورت چشم مان را از روشنايی بسته ايم و باز کرده ايم به تاريکی !!؟

تکرارمکرر سياهی مرگ را بدنبال دارد ، نه آن مرگی که در ذهن داريم ، مرگ لحظه را گويم . لحظه بعد در راه است ، بايد حرکتی رو به زندگی لحظه آغاز کرد ، حرکتی که مستلزم اعتقاد است – اعتقاد به حرکت ...

اينها همه نشان از وجود نور در ظلمان هستند . من خود نيز لحظه هايی را به سکون می گذرانم اما با اين ياد آوری جويای آن حرکت هستم .

|| بايد به دنبال فاصله خود و اعتقادمان باشيم و از آن کم کنيم ||

نوای داود / ظهر جمعه به انتظارفرج ... / 11 اسفند 85

هنگام سپيده دم خروس سحری ،

دانی که چرا می کند ناوه گری ؟

يعنی نمودند در آينه سال

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری .

آتش در نيستان

يک شب آتش در نيستان می فتاد

سوخت چون اشکی که برجا مي فتاد

شعله تا سر گرم کار خويش شد

هر نی ای شمع مزار خويش شد

نی به آتش گفت :

که اين آشوب چيست ؟؟

گفت آتش ، بی سبب افروخته ام !

دعوی بی معنيت را سوخته ام .

زان که می گفت نی ام با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردي اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

سوخت چون اشکی که بر جا می فتاد %

( شهرام  ناظری )/ 4 خرداد 86

نجواهايی که با دل اگر ساز شود

آن دل از بی خودی خود خبر دار شود

آه نی را با دل خود دمساز کند

ره به سوی عشاق روانه کند

نسيم سحری ، هوای يار دارد و بس

پر پرواز می خواهد و

قصد سفر...

( مرا آن پرده تا به بی نهايت آغوشت پرواز کنم ... )

 سفر...

سفر می بايدم از اين دشت ظلمان تنهايی

سفر می بايدم از اين دنيای پست پنهانی

سفر می بايدم ، ليک بار سفر نيست

ز پيدا و نهان تنهايی ام ماند .

نوای داود / سحرگاه 4 خرداد 86

و اما در آخر بايد گويم که مسافری بيش نيستيم سفری که ازلحظه تولد شروع شده و در جاده ای به سرمی بريم که هر لحظه به پايانش نزديک است پس از حريم جاده خارج نشويم و به خاکی نزنيم چرا که تابلوی کنار جاده از صراط مستقيم گويد و اگر قسمتی از آن به حالت سکون رسيديم با يادی از همراهان و نعمت زنده گی خود به فکر حرکت مجدد باشيم

َفبِاَیّ الاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ

پس کدامين نعمتهای پروردگارتان را انکار می کنيد ؟؟؟

داودی که به تنهايی گریخت ...

 








نویسنده : داوود ab ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦

 

 harame agha emam hosein

 

اَلسَّـلامُ  عَلَی  الحُـسَـیــنٍ 

وَ  عَلی عَلیِّ بنٍ الحُسَیـن

وَ   عَلی  اَولادِ  الحُسَیـن

وَ عَلی اَصحابِ الحُسَیـن

یا آَلله یا آَلله یا الله . یا مُجیب دعوة المُضطرّین . یا کاشِفَ الکُرَبِ المَکرُوبینَ

یا غیاثَ المُستَغیثین . یا صریخ المُستَصرِخین . یا باریَ النُّفُوسِِ بَعدَ المَوتِ .

یا قـاضــیَ الحـاجـات . یا منـفـس الکُرُبــات .

اسئَلُکَ بِحَقِّ مُحمَّدٍ خاتَمِ النَبیّین  وَ عَلِیٍّ اَمیرِالموُمِِنینَ وَ بِحَقُّ فاطِمَةَ بِنتِ نَبیِّکَ

وَ بِحَقِّ الحَسَنِ وَ اَلحُسَینِ فَاِنّی بِهِم اَتَوَجُه اِلَیکَ فی مَقامی هذا .

وَ بِهِم اَتَوَسَّلُ وَ بِهِم اَتَشَفَّعُ اِلَیک َ .

ای امیر المومنین و ای ابا عبدلله من آمدم یه زیارت شما و برای توسل به سوی خدا ...

حالیا من از زیارت شما بازمیگردم و منتظر بر آمدن قطعی حاجتم و روا شدن آن از لطف

خدا بواسطه شقاعت شما به درگاه حق در این حاجت هستم .

انشا الله و از خدا به حق شما بزرگواران مسئلت می کنم که با مشیت خدا انجام یابد . 

ای آقایم من از زیارت شما در حالی که از هر گناه توبه کرده ام برمیگردم و امیدوار به 

اجابت دعاهایم هستم و ابدا مایوس از لطف خدا نیستم . ای بزرگان من به زیارت شما

مشتاق بودم بعد از آنکه اهل دنیار را دیدم به شما بی میل و رغبت بودند پس خدا مرا

از امید و آرزویی که دارم محروم نگرداند و هم از زیارت شما محروم نسازد که او به ما

 نزدیک است و اجـابـت کننده دعـاهـاست ...

دعاهایی که آرامش بخش لحظه های نا آرامی ام بوده اند . هر چند که هنوز لیاقت حضور

درآستان مبارکش و بین الحرمین را نداشته ام اما دلم را روانه آنجا کردم تا شاید طعمی

 کوچک از بودن در آن مکان را داشته باشم .

 این دل هوای یار دارد و بس   /   دردش احتیاج به وصال یار دارد و بس ..

۴۰ له ای که در روز اربعین حسینی  به ۱۱۰ ( عدد ابجدی امیرالمومنین ) تبدیل شود نمیدانم از چه گوید ؟

 این روز را بر تمامی عزاداران سیه دل حسینی تسلیت عرض میکنم .

 یا کاشِفَ الکَربِ عَن وَجهِ الحًُسَیــن 

 اِکشِف کُروبَنا بِحقِّ اَخیکَ اَلحُسَیـن

 

یا حق / داود








نویسنده : داوود ab ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٢

faseleh

 

انتظاری بی پایان  ( فاصله )

فاصله است بین امید و رسیدن ...

وارد خانه ای از یک شهر می شویم برای دیدن مشکلی از میان مشکلات .

به اتاقهای نا مرتب برمی خوریم ٬ لباسها و وسایل ریخته شده روی زمین دیده می شود ٬

به آشپزخانه ای می رسیم که کف آنرا ظروف شکسته پر کرده است و به مرد و زنی که    در حال جر و بحث هستند ...

مرد : عزیزم منو ببخش ٬ یه فرصت دیگه بهم بده

زن : بهت گفتم دیر نکن

زن می رود طرف ساک خود ٬ لباسهایش را جمع می کند و از خانه بیرون می رود .

مرد تنها نظاره گر وقایع بود ٬ حال با رفتن زن مرد تنهاست .

مدتی می گذرد ...

مرد روی تخت خود دراز کشیده و مانند مردگان نگاهی ثابت به سقف دارد هنوزتوی فکر

جدایی اش هست که شاید به دلیل بی نظمی اش یا ... اورا از دست داده و اینکه چرا زن

فرصتی دیگر برای جبران به او نداده است .

در این میان صدای زنگ تلفن  می آید ٬  گوشی  را برمی دارد ٬  صدای زنش است که

می گوید :‌ هواپیما سا عت ۱۰: ۷ دقیقه می شینه ٬ اینم آخرین فرصت ٬  یادت  باشه

دیر نکنی ها . 

مرد تا به خود می آید می بیند که گوشی را قطع کرده ٬ حتی منتظر شنیدن جواب او نشده!

مرد به خود می جنبد که دیر نکند .

زن توی هواپیما روی صندلی نشسته است کمربندش را محکم می کند پس از صرف یک

نوشیدنی نگاهی به بیرون می اندازد و در فکر خاطرات خود با مرد می افتد : شبهای پراز

اشتباه و عزیزم مرا ببخش را به یاد می آورد . زن امیدوار است که مرد تغییر کرده باشد

اما میداند که او مثل گذشته خواهد بود ٬ با خود می گوید : ای کاش مهماندار لطف کند و

به او اجازه دهد که از هواپیما پیاده نشود

زن به خود می آید و می بیند روی آسمان پر از دود شهر است . کمربندش را به آرامی

شل می کند و سویی دیگر مرد فرمان اتومبیل خود را محکم می چسبد . مرد به نزدیکی

فرودگاه می رسد . ترفیک بیشتر و بیشتر شده است و به جایی می رسد که حرکت متوقف

شده ٬ از اتومبیل خود پیاده می شود . مرد کلافه و ناراحت با چشمانی از حدقه در آمده

می بیند که با ترافیک سنگینی برخورد کرده است .

ساعت ۷ است . زن نیز که در سالن به انتظار مرد ایستاده و متوجه می شود که از آمدن

مرد خبری نیست ٬  نفسی تازه می کند و به جایی برمی گردد که مرد دیگراو را نبیند .

به تعبیری می توان گفت که شاید با اعتماد به آنکه می خواهد ٬ نا ممکن ممکن می شود و

نگاهی غیر از این جوابیست به خواسته خودمان .

به فاصله ها بیاندیشم فاصله من و تو و هر فاصله ای دیگر . فاصله ها برای چیست ؟

ازتون میخوام که هر نتیجه ای از این داستان می گیرید برام بنویسید .

 منتظر شنیدن نظرات همیشه سودمند شما هستم .

 

داود .








نویسنده : داوود ab ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۸

ولادت حضرت علی (ع) و روز پــــدر ،

بر همه پدران ایران زمین مبـــــارک بـــاد .

پدر ، ای باغ هزار ستون شعله در خاک

پدر ، ای راز گشایش غنچه های نهفته در خاک

پدر ، ای همنشین ملکوت آسمانی

مـرا دریــــــاب پدر ...

خوشا آنان که با عزت زگیتی

 بساط خویش برچیدند و رفتند

نگردیدند هرگز گرد باطل

   حقیقت را پسندیدند و رفتند  .

پدرتنهایم گذاشته ای و رفته ای ، نمی دانی که داودت آن ساقه نورس و تازه ،  دیگر شکسته

است . از تمام شدن می خواهم بگویم برایت زیرا که معنایش را تازه یافته ام . می خواهم مرا

به سوی خود بری زیرا که از این جهان سرد و پست خسته شده ام . گرمای تنت را می

خواهم حس کنم  دستم را در دستانی که زحماتت بر روی آن نقش بسته بود بگذارم و به چهره

ای که هر چین آن نمایانگر غمی از زندگی ات بود بنگرم . می خواهم در کنارت آرام گیرم

برای هـمـیــــشـه ...

<<  روزت را تبریک می گویم .  >>

۸۵.۵.۱۷